آرشیدا خورشید زندگی ما

عکسهای آتلیه

برای دیدن عکسهای آتلیه آرشیدا نازی به ادامه مطلب مراجعه کنید: توضیح: اول اینکه عکسها تو آتلیه بهاران( دوست عزیزم لیلا جون) گرفته شده که قبلا در موردش صحبت کرده بودم و قول داده بودم که بذارمشون. دوم اینکه ست آتلیه و شال و کلاه دخملی رو خودم براش بافتم. سوم اینکه اون روز آرشیدا از زیاد توی ماشین و ترافیک بودن خسته بود و بداخلاقی کرد و نذاشت بیشتر عکس بگیریم ازش.   چهارم اینکه برای زودتر آپ شدن عکسها و وبلاگ حجم عکسها و  به اجبار کیفیتشون رو کم کردم.     ...
29 دی 1391

بیرون اومدن اولین مروارید آرشیدا از صدف

        دیشب بیشتر از شبای دیگه از خواب بلند شدی و تقریبا هر یه ربع تا نیم ساعت بیدار میشدی. صبح هم که داشتی خیلی بی قراری میکردی بهت استامینفون دادم و اومدم به لثت ژل بی حس کننده دولوژل رو بزنم که دیدم دستم به تیزی دندونت خورد. کلی ذوق کردم و برای مطمءن شدن رفتم یه قاشق چایخوری آوردم و زدم به لثت که دیدم بله صدای خوردن قاشق به دندونت میاد. کلی بغلت کردم و بوسیدمت و فشارت دادم. دیروز مادر جون برات آش دندونی پخت و برد مدرسه و به همکاراش داد. چه دستش سبک بود یک روز نشده دندونت از لثه زد بیرون. امروزم خیلی بیقرار و بی تابی. فکر کنم خیلی درد داری مامان فدات بشه. الانم اومدی پامو...
27 دی 1391

درد و دل مامان تنها

سلام عزیز دل مامانی. این اولین چیزیه که بعد از به وجود اومدن تو مینویسم. من 16 روزه که فهمیدم تو توی دل مامانی. اولاش مطمئن نبودم تا دوباره آزمایش دادم و دیگه مطمئن شدم که هستی. نمیدونی چقدر خوشحال شدم. نمیدونی چقدر از خوشحالی گریه کردم. خیلی دلم میخواست که باباییت کنارم بود و با هم شادی میکردیم ولی اون ماموریت بود مامان از روز اول با تو تنها بود. البته از بابایی دلگیر نباش. بابایی داره کار میکنه و دوریه من و تو رو تحمل میکنه که پول دربیاره و برای تو لباسا و اسباب بازیهای قشنگ بخره.... خوشگل مامان اولین کسایی که فهمیدن تو اومدی تو دل مامان، مادر جون و پدر جون بودن. خیلی خوشحال شدن و ذو...
15 مرداد 1390
1