آرشیدا خورشید زندگی ما
نازگل مامان و بابا
قالب وبلاگ

Daisypath Anniversary tickers

Daisypath Anniversary tickers

Lilypie First Birthday tickers

 

Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers

[ چهارشنبه 4 / 2 / 1392 ] [ 7:09 بعد از ظهر ] [ سمانه ] [موضوع : ] [ ]

عشق و عمر مامان امروز سه ساله شد.

تولد هم که براش نگرفتیم امسال. فقط بیرون بردمش و چند تا چیز که دوست داشت براش خریدم و کلی بادکنک گرفتم براش. باباش هم امروز و فردا شیفته و نیست.

دیروز توی ماشین بهش میگم عشق مامان کیه؟ میگه آرشیدا. گفتم نه عشق مامان باباییه. دخترم کم نیاورد و سریع گفت پس منم عشق بابایی هستم.خندونک

سر همه مهمونا رو میبره با بلبل زبونی هاش و البته دلشون رو هم میبره با شیرین زبونیهاش.

رفتیم شمال عمه های آرشیدا  و شوهراشون هم بودن با همدیگه خوش گذشت حسابی. ولی برگشت یه تصادف کوچولو داشتیم که از دماغمون دراورد. البته خداروشکر که بخیر گذشت.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 13 / 1 / 1394 ] [ 4:33 قبل از ظهر ] [ سمانه ] [موضوع : 2 تا 3 سالگی] [ ]

امروز دومین روز فروردین سال 1394 هست.

این عید بدترین عید زندگیم بود. اولین عیدی بود که ریحانه عزیزم در بین ما نبود و جای خالیش بدجوری قلبم رو فشرده میکنه.

میدونم مامان و بابا و همسرم هم همین حس رو دارن و خیلی دل شکسته و غمگین هستن. این رو از چهره های افسرده همشون میشه فهمید. ولی هر کدوم سعی میکنیم ظاهرمون رو حفظ کنیم تا مبادا با بروز احساساتمون درد دیگری رو بیشتر کنیم.

لحظه تحویل سال از بدترین لحظات عمرم بود. بعد از اسفند 83 که مادربزرگ عزیزم رو از دست دادیم دومین عیدی بود که با گریه و درد همدیگه رو در آغوش کشیدیم.

همانا خدا انسان را در رنج آفرید... این رنج کی تموم میشه خدای مهربون؟؟؟

دعاهای تحویل سالم خیلی زیاد بودن امیدوارم فراموششون نکنی خدای مهربون.

از آرشیدای نازم بگم که این روزها با اومدن کلی مهمون بهش حسابی خوش میگذره. دیشب که شوهر خالم بهش عیدی داد خوشحال شد و گرفت. بعدش که مامانم به نوه خالم عیدی داد و توی پاکت گذشته بود پول رو. با دیدن این صحنه اومد و گفت میخام عیدیم جا داشته باشه. براش یه پاکت آوردیم و گذشت توش. بعد گفت میخام یه عالمه داشته باشم.خندونک

 

[ چهارشنبه 5 / 1 / 1394 ] [ 3:59 بعد از ظهر ] [ سمانه ] [موضوع : 2 تا 3 سالگی] [ ]

برای شب چله که رفتیم شمال به عمه آرشیدا گفتم موهاش رو کوتاه کنه. اونم از اونجا که خیلی قرتیه خوشش اومده بود و از جاش جم نخورد تا کار عمه تموم بشه. تازه یه سره میگفت عمه شونه تیغی هم بزن برام.

ما میگفتیم وای چقدر داری خوشگل میشی. اونم ذوق میکرد و میگفت تموم شد بیام پایین. میگفتیم نه هنوز تموم نشده.

اینم عکساش:

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 14 / 10 / 1393 ] [ 9:48 بعد از ظهر ] [ سمانه ] [موضوع : 2 تا 3 سالگی] [ ]

سلام از وقتیکه خواهر عزیزم ریحانه تو بهت و ناباوری ما رو ترک کرد و رفت هر روز بیشتر و بیشتر به این جمله میرسم که آرشیدا خورشید زندگی ماست. اگه تو این روزها آرشیدا نبود زندگی ما خیلی بی فروغ میشد و همگی افسردگی میگرفتیم.

خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که این شکوفه بهاری بهمون داد تا تحمل درد از دست دادن ریحانه برامون آسونتر بشه.

من یا مامان و بابام هر وقت گریه میکنیم میاد پیشمون و نوازشمون میکنه و میگه برای خاله ریحان گریه نکن اون رفته پیش خدا پیش فرشته ها داره ابرها رو میخوره.من پیشتونم. و مثل یه آدم بزرگ بهمون دلداری میده با حرفاش.

راستی همسرم که کمتر از من و مامان و بابام داغدار نیست گفت که حتما باید برای آرامش ریحانه هم شده بیایم پیش مامان و بابات. و همه تلاشش رو کرد و با کمک خدای مهربون انتقالیش رو برای تهران گرفت.

الان هم داریم دنبال خونه میگردیم. از وقتی ریحانه رفته ما خونه بابا اینا موندیم و فقط سه چهار باری رفتیم شمال به خانواده شوهرم سر زدیم. که توی اون چند روز هم میفهمیدم حال مامان اصلا خوش نیست و دلم همش پیش مامان بود. تا تنها میشه فقط کارش گریه هست. بودن ما و آرشیدا باعث میشه تو خودش نره.

حالا از آرشیدا بگم که خیلی بلا شده. یه وقتایی گریه میکنه سر لجبازی بعدش برای اینکه سرزنشش نکنم میگه داشتم برای خاله ریحان گریه میکردم.تعجب

یبار گوشیم رو میخواست گفتم گوشی مال مامانه بهت نمیدم. گفت بیا بازی کنیم. تو آرشیدایی من مامانتم. حالا گوشی رو بده من مامان باید گوشی داشته باشهقه قهه

یه مدت تو گوشیم کلیپ میدید دیگه پاکشون کردم. اومد سراغش گفتم پاک کردم رفت به باباش گفت اونم گفت پاک کردم. گفت نه اون دختر بدیه پاک کرده تو پاک نکن. خیلی عشق گوشیه کلی باهاش کلنجار میرم که زیاد دستش ندم و معمولا موفق میشم. یه گوشی الکی داره اومده پیش من میگه اگه تو گوشیت یه چیزی نشونم بدی منم تو گوشیم یه چیز قشنگ دارم اجازه میدم ببینی.

انقدر چیزی ننوشتم اصلا کارا و حرفاش یادم نمیاد. قول میدم بزودی بیام پست جدید بذارم و کاراش رو تا یادم نرفته بنویسم.

بریم سراغ عکسها که انقدر نذاشتم خیلی شدن.

انقدر خسته شده بود که اینطوری خوابش برد.

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 14 / 10 / 1393 ] [ 9:10 بعد از ظهر ] [ سمانه ] [موضوع : 2 تا 3 سالگی] [ ]

سلام.

بعد از سه ماه از آخرین نوشتم تو وبلاگ اومدم با قلبی آکنده از درد و رنج بدترین واقعه زندگیم رو اینجا ثبت کنم.

برای تو مینویسم آرشیدا. فقط برای تو. که شاید بعدها بفهمی مامانت و خانوادش چه درد و رنجی رو تحمل کردن توی این روزها.گریه

گریهحاضرم تموم دنیام رو بدم

همه روزامو همه شبهامو بدم

بشنوم این حادثه یه خواب بوده

یه توهم یا مثل سراب بوده

شاید این یه عمری غم کمم بوده

این مصیبت مهر آخرم بوده

خدا میخام امشبو فریاد بزنم

اونکه بردیش تنها خواهرم بوده

اونکه بردیش همه خاطرات  من با اون بود

اونکه بردیش شیشه عمر منم با اون بود

اونکه بردیش همه جسم و جون و روح و قلب من با اون رفت

اونکه بردیش همه بغض خستگیم با اون بود.گریه

 

آرشیدای گلم تنها خواهرم و تنها خاله تو از بینمون رفت و آسمونی شد. باورش هنوز برام سخته که دیگه بینمون نیست. خاله ریحانی که عاشقت بود. ریحانی که وقتی من 2 سال و 8 ماهه بودم بدنیا اومد و تموم خاطرات بچگی و مجردی من با اون بود. همبازی و همدرد و همراز هم بودیم. وقتی از زندگی و مدرسه و حتی مامان و بابا دلمون میگرفت تو بغل هم گریه میکردیم. چقدر دعوا و کتک کاری میکردیم و دوباره آشتی میکردیم و میخندیدیم. همیشه پشت همدیگه درمیومدیم. به فاصله دو هفته از هم نامزد شدیم. توی یه روز جشن عقد گرفتیم. و توی یه سال عروسی کردیم. تو سن 28 سالگی منو تنها گذاشت و رفت بدون خداحافظی. بعضی وقتا خودخواهانه میگم کاش مریض بود که میدونستیم رفتنیه و باهاش خداحافظی میکردیم. ولی تو اوج زیبایی و جوونی و شادابیش با یه عالمه آرزوهای کوچیک و بزرگ به خاک سپردیمش. هنوز مادر نشده بود. میخواستن برن خونه جدید و برای اون خونه کلی ذوق داشت. این حادثه واسه هممون ناگوار بود و شوککمون کرد.

با رفتنش خیلی تنها شدم. دیگه نه خواهری دارم و نه برادری.

فقط مامان و بابام برام موندن که هر کدومشون یه کوه غم روی دوششون هست و من باید کمکشون کنم این درد و رنج از پا درشون نیاره.

بعد از تموم شدن ماموریت بابات خوشحال بودیم که میریم بابلسر و سه تایی خوش و خرم زندگی میکنیم ولی دست تقدیر نقشه های دیگه ای برامون داشت. بعد از این حادثه تلخ من دیگه نمیتونستم مامان و بابام رو تنها بذارم. بابات هم با من هم عقیده بود که باید بیایم پیششون. فعلا ماموریت گرفته واسه تهران و پیش عزیز و پدر جون هستیم. احتمالا بعدش هم انتقالی میگیره و کلا اینجا میمونیم.

ناراحتی ما روی روحیه تو هم اثر داشته و خیلی لجباز شدی و اذیت میکنی. سعی میکنم کارات رو تحمل کنم ولی بعضی وقتا واقعا کم میارم.

داشتم نظرات وبلاگ رو میخوندم تو همه پستها نظرات خاله ریحان هست. واقعا عاشقانه دوست داشت. برات متاسفم که خاله به این مهربونی رو از دست دادی.غمگین

الان که نمیفهمی ولی بعدا جای خالیش رو تو زندگیت احساس خواهی کرد.

اولین عکست با خاله ریحان توی بیمارستان در ساعات اولیه تولدت.محبت

 

آخرین عکست با خاله ریحان 2 ماه قبل از رفتنش تو بام سبز لاهیجان.محبت

 

خدایا تو این دو ماه هیچوقت ناشکری نکردم و حتی یه بار هم نگفتم چرا ما؟. چون میدونم حکمت کار رو فقط خودت میدونی و بس. فقط ازت میخوام به دل پدر و مادر و همسر و خاله هام و خودم آرامش و صبر بدی تا این غم بزرگ رو تحمل کنیم. خدا جونم ازت میخام ریحانه عزیزم که مثل اسمش گل خوشبو بود رو مورد رحمت و مغفرت خودت قرار بدی و به روحش آرامش بدی و جایگاه بلندی بهش بدی. ازت میخام بهم صبر و تحمل بیشتری بدی که برای آرشیدا کوتاهی نکنم و مثل قبل بشم.

حالا  اگه برای شادی روح ریحانه عزیزم یه صلوات و فاتحه و آیت الکرسی بخونید ممنون میشم ازتون.

تا چند روز پیش هر روز سر مزارش میرفتیم. الان هم حداقل یه روز در میون میریم . اینم مزارش قبل از سنگ شدن قبرش هست. غمگین

 

 

خدایا شکرت که لااقل مزارش پیشمونه و میتونیم تند تند بهش سر بزنیم. روحت شاد عزیز سفر کرده. نور به قبرت بباره عزیز خواهر. دیگه دیدارمون افتاد به قیامت عزیزم. تو که به خدا نزدیکتر شدی ما هنوز تو قفس این دنیا زندونی هستیم. خوشا به سعادتت آبجی گلم. کوچکترین عضو خانواده بودی ولی زودتر از همه رفتی و داغ هیچکس رو تو این دنیا ندیدی. ندیدی که چقدر سخته عزیزت رو با همه خاطراتش بذاری زیر خاک و بری خونه به ادامه زندگیت برسی. دیگه چه زندگی برات میمونه؟؟؟ خوشبحالت رفتی و این سختیها رو نکشیدی.

 

[ پنجشنبه 24 / 7 / 1393 ] [ 5:03 قبل از ظهر ] [ سمانه ] [موضوع : 2 تا 3 سالگی] [ ]

روز 5 شنبه 12 تیر در سن 27 ماهگیت بابایی ماموریتش تموم شد و به خونه برگشت.

همگی از اومدنش خوشحال شدیم.

تو هم که چند روز بود خیلی بهونش رو میگرفتی و گریه میکردی براش.

زنگ که میزد میگفتی بابایییی ببل کن. بابایییی ببل کن....

یه وقتایی هم گریه میکردی و میگفتی بابایی کجاست؟ باباییمو میخوام. میگفتم سرکاره. میگفتی نگو سرکاره. باباییمو میخوامگریه.

خلاصه بابایی ازین ماموریتها خلاص شد و دیگه برمیگردیم بابلسر.

عمه سمیرا هم که با دایی حسین اومده تهران با ما میاد شمال. پریشب هم اینجا اومدن و حسابی ذوق کردی و وقتی رفتن کلی گریه کردی.

پدر جون بهت میگه منو با خودت بابلسر میبری؟ تو میگی نه نمیبرمت. و اون میگه چرا؟ من گریه میکنم. تو میگی اشکاتو پاک کن. صدای گریتو نشنوم.تعجب

دیروز به مامانم میگی عزیز قهرمان اینو برام درست کن.خندونک

دیشب هم با بابایی بردیمت پارک آب و آتش. خوب بود بهت خوش گذشت و برگشت تو ماشین خوابت برد.

داریم وسایلمون رو جمع میکنیم. همه رو نمیتونیم ببریم چون خیلیه. یه سری رو میذاریم دفعات بعد میبریم.

فردا شب هم افطار خونه دایی حمید هستیم و پس فردا صبح برمیگردیم شمال.

اینم عکسهای پارک:


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 / 4 / 1393 ] [ 3:55 قبل از ظهر ] [ سمانه ] [موضوع : 2 تا 3 سالگی] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 31 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختر عزیزم شما روز 12 فروردین 91 بدنیا اومدی. من و بابای مهربونت نام آرشیدا (بانوی درخشان آریایی) رو برات انتخاب کردیم. به خاطر معنی زیبا و اصالت ایرانیش. عشق من امیدواریم یک روز مانند نامت مثل خورشید تو این مرز و بوم بدرخشی.
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 131
بازدید دیروز : 43
بازدید هفته گذشته : 288
کل بازدید : 251496
آرشيو مطالب
امکانات وب

.

KoodakMedia.com